تبلیغات
ظهراب مددی - نه خدا داغی ناها به سَرِ داغم (1)
خانه پست الکترونیک RSS ارسال پیام RSS

نه خدا داغی ناها به سَرِ داغم (1)


و باز هم....
مدت ها ست كه سراغ وبلاگم نیامدم و دلیل آن هم این است كه منتظر چاپ بخش دوم مقاله ی "تغییر یا اصلاح؟" در نشریه ی كهرنگ بودم  تا بتوانم آن را در این جا بیاورم تا كسانی كه دسترسی به كهرنگ ندارند بتوانند بخوانند و شاید نظر بدهند.چرا منتظر ماندم متأسفانه افرادی هستند كه منتظرند یكی چیزی بگوید و بشنوند و سرقت شنوایی كنند و مطلب را به نام خود به دیگران برسانند.از این رساندن ناراحت نیستم ولی از نحوه ی كار آنان ناخشنودم گرچه مطالب چاپ هم به یغما می روند و فریاد رسی نیست.چندی پیش مقاله ی فرهنگ همیاری در بختیاری كه در كهرنگ و چند نشریه ی كاغدی و اینترنتی هم به چشم برخی خورده است در یك وبلاگ به نام فردی دیگر آمده است كه اگر لازم شد نشانی آن را می دهم البته راحت با جستجو در گوگل می توان آن را یافت.
باری آن چه مرا باز به این جا كشاند مرگ جانگداز دیگر برادرزاده ام امین است كه درحادثه ای در جاده ی خوزستان به اصفهان در نزدیكی كارون 3 با خودرو خود در گودالی كه برای تعریض جاده كنده بودند سقوط كرد ومتأسفانه جان خودرا از دست داد و ما را در غمی جانفرسا فروبرد.امین عاشق بختیاری بود و عشق عجیبی به سرزمین اجدادیمان داشت و با وجود این كه خالی  ازسكنه است ، در آبادانی آن می كوشید . جاده را كه هرساله براثر بارندگی شسته می شد و احیاناً كوهی ریزش می كرد تعمیر می كرد.دنبال درختكاری مراتع بود و حتی به فكر بازسازی خانه ی عمویم و پدربزرگ مادری اش بود .محال بود هفته ای یكی دوبار به من زنگ نزند و نكته ی تازه یافته اش را به من نرساند و یا پرسشی نكند.عاشق برپایی سنت های اجدادیمان بود.یادم نمی رود وقتی پدرم درگذشت اصرار داشت برای روز خاكسپاری به رسم قدیمان دیگ سر چاله بگذاریم كه چنین شد و مدام هم  گله می كرد چرا برای مادرم یعنی مادربزرگش كه پیش از پدرم درگذشته بود چنین كاری نكردیم و به رستوران غذا سفارش دادیم. اصرار كرد برای هفتمین روز مرگ پدر به رسم پدرانمان نان بپزیم كه چنین كردیم.
امین كه امید بردیا تنها بازمانده ی برادرش آرمین شده بود خود دو فرزند، آریا و آریانای معصوم و مؤدب را به یادگار بر جای نهاد.هیچ گاه از یادم نمی رود كه روز بعداز خاكسپاری امین ،بردیای آرمین  روبه روی بنر پدر خود نشسته بود و كودكانه دست بر نوشته های زیر آن می كشید و می گفت: "عامو امین انسان خوبی بود" و باز به خود من گفت : " عامو امین وقتی زنده بود منو به پارك می برد" بچه ی سه ساله در درعرض ده ماه  مرگ دو تن ازعزیزانش را تجربه كرده است و دیگرمی داند كه مرگ چیست. بردیایی كه نادانسته  و ناخواسته دو بار یتیم شده است.
از آن جایی كه امین سنت گرا بود و به سنت های بختیاری و هم چنین به سرزمین اجدادیمان عشق می ورزید جوانان خانواده تدارك مراسم كتل را دیدند واجرا كردند.در خیابان یازدهم غربی كیانپارس اهواز در مقابل خانه اش مافه ای موقتی درست كردند و اسبی آوردند و دور مافه گرداندند و طلسم برپا كردند و صدها تیر از تفنگ دوستان و خودش شلیك شد و اینك  دل داریم در سرزمینی كه عاشقانه دوستش داشت به یادش "مافه"ای بر پا كنیم.بدین مناسبت مطلبی را كه سال ها پیش از این درباره ی واژه ی "مافه"نوشته ام بازنویسی كردم و این جا می آورم و آن را به امین گرامی كه داغی سنگین بر داغ های  همه ی دلبندان افزود تقدیم می كنم.

مافه و مافه گه



            هر قومی برای خود آداب و رسومی  دارد كه از تولد تا مرگ و حتی تا پایان  مراسم های مربوط به آن یعنی مرگ بر پا می شوند.گرچه برخی به دلیل وقت گیر بودن و هزینه بر بودن و دوری از سرزمین پدری كه همانا پهنه ی وسیع روستاها ست كمرنگ شده اند ولی كم و بیش با تغییراتی اجرا می شوند و در برخی موارد می بینیم به طریقی دیگر این مراسم ها زنده می شوند ولی می دانم كه آخرین نفس های خود را می كشند و نسل ها ی جوان امروزی و فردا و فرداها آن ها را از یاد می برند و خواهند برد.اصولاً شرایط زندگی امروزی ما با این خیابان های تنگ و آپارتمان هایش و از همه مهم تر دویدن های شبانه روز به دنبال یكی دوقرص نان ،با سنت های پدرمان ما سازگار نیست.

            امروزه بندرت كسی در مرگ عزیزان خود گیسو می برد و یا  سیاه چادرها را فرو می افكنند اگر هم بخواهند مگر همه در "مال"اند؟ در شهر چه كار كنند؟ می توان دیوار  یا سقف خانه را فروریخت؟ مافه را در كدام زمین در شهر می توان ساخت؟ كسی اجازه ساخت آن را در محدوده ی آپارتمان خود می دهد؟ روستا ها هم فراموش شده اند و دارند بیشتر فراموش می شوند و وقتی هم دلت تنگ می شود بدان جا می رود خبری از خویشان ، هیاهوی كودكان و زنان برسرچشمه،همهمه ی گله ها و...نیست و دلت بیشتر می گیرد و زار و زار می گریی.

            باری دربیشتر موارد سنگینی مراسم عزاداری ما را دچار فراموشی كرده است و مراسم ها را كم وكمتر می كنیم.یكی از رسومی كه تقریباً فراموش شده بود و اخیراً می بینم كه به شكلی نو در گوشه و كنار سرزمین بختیاری نمود پیداكرده است "مافه"سازی است كه می تواند نمادی برای احیای رسوم  و شاید بهتر بگویم نشانه ای برای مالكیت خود بر آن سرزمینی كه "مافه" را درآن ساخته اند باشد.به همین خاطر به دنبال ریشه ی و اصل و نسب آن رفتم.پیش از پرداختن به آن می خواهم كسانی را كه با آن آشنایی ندارند آشنا كنم سپس سر  اصل مطلب بروم:

مافه كه در برخی مناطق به آن كوشك هم می گویند سكویی چهارگوش و توپر بی ملاط و اخیراً هم با ملاط سیمان است با ارتفاع تقریبی  یك متر كه نزدیك خانه ی مرده و یا  در املاكش می سازند و مافه گه  جای مافه،محلی است كه مافه را درآن جا ساخته باشند كه البته با گاهی به خود مافه هم می گویند.

             در هنگام  برپایی مراسم، مافه  را با پارچه ای مشكی می پوشانند. دسته های نوازندگان (توشمال= تشمال) كنار آن می ایستند و آهنگ عزا یعنی ساز چپی  كه بسیار سنگین و حزن انگیزاست می نوازند و (دو زن همنوا با توشمال سرودهای عزا یعنی گاگریوه را می خوانند).همین جا این را هم یادآوری كنم كه متأسفانه به همت مداحان  و توشمال های امروزی این آهنگ سنگین عزا كه باید با كرنا نه سرنا نواخته شود جای خود را به آهنگ های رقص آور داده است.گرچه شنیده ام كه در گذشته  در عزای عزیزان هم می رقصیدند ولی نه به سمت راست بلكه به چپ.البته دیده ام كه در مرگ عزیزی راست هم رقصیده اند كه از شدت درد است نه رسم.

            و باز رسم دیگری كه همراه و كنار "مافه" اجرا می شود "طلسم ورازنیذن"telesm-worâzniδen است:در كنار مافه و در مافه گه(جای ساختن مافه)  لباس های مرده را  روی پارچه ای كه روی "مافه" انداخته اند به ترتیبی كه می پوشید می گسترند  و تفنگ و دیگر وسایلش را در كنار لباس ها می گذارند.در بعضی مواقع چندین دسته نوازنده می نوازند گاهی هم با چوب و هر وسیله ای دیگر مجسمه گونه ای درست می كنند و لباس های مرده را برآن می پوشانند كه دیدن آن برای بازماندگان بسیار دردآوراست.

            كتل: اسبی را كه بیشتر ازآنِ خود مرده است  با موج mawj (ر.ك واژه نامه ی زبان بختیاری) زین می كنند و دستمال های سیاه  و گاهی رنگی برگردنش می آویزند و دور "مافه" می گردانند.گویند اسب با دیدن این صحنه و لباس های مرده به ویژه اگر صاحبش باشد می گرید.

            بهتراست به چند نكته ی فراموش شده هم اشاره كنم:پذیرایی از مهمانان در گذشته به عهده ی توشمال ها بوده است كه فعلاً خانواده ی مرده به عهده دارد.دیده ام كه شركت های خدماتی هم دراین زمینه گام هایی برداشته اند.

در گذشته وقتی كسی می مرد كه موقعیت اجتماعی بالایی داشت یا بسیار عزیز بود مهمانان با خود توشمال می آوردند و مدتی می نواختند و با خودشان می بردند.

            از آن جایی كه نان روزانه ی خانواده های بختیاری از بلوط و جو تهیه می شد نان گندم را فقط در مواقع عزاداری می پختند و اصطلاح " نوو  گندم من هووت پزانnov-e-gandom men hovet pazân " (كاش نان گندم در خانه ات بپزند)به معنی كنایی كاش گرفتار عزا شوی در زبان بختیاری رایج شد .

گاگریوهgâ-gerive(gâ-gerēve)  خواندن مختص زنان بود و مطابق شخصیت مرده بیت هایی در سوگش می خواندند و می خوانند و دیگران همسرایی می كردند ولی  با به رویش "مداحان " و... از دست زنان خارج شد و آن اعتبار قدیمی خود را از دست داد.بسیاری از جوانان ما دیگر توانایی یا بهتر بگویم رغبتی به خواندن گاگریوه را ندارند و كم كم رسم عزاداری ما دارد همانند دیگر مناطق ایران می شود.

            یادم نمی رود مردی از اهالی سرمسجد مسجدسلیمان كه فكر كنم از طایفه ی بابادی باشد تنها پسرش را در روزهای اولیه ی جنگ از دست داد و هرهفته روزهای پنج شنبه بر مزار فرزندش گاگریوه می كرد و مردم با تعجب به او می گریستند.مگر مرد گاگریوه می كند؟ وای بدان روزی كه چنین شود. گاگریوه ی مرد نهایت دردمندی اوست خدا كند هیچگاه چنین چیزی نصیب حتی گرگ بیابان، كافرِ كوه هم نشود.دلم می خواهد به این نكته هم اشاره كنم كه سال ها پیش كه به گورستان چهاربیشه می رفتم  زنی بر مزار شهیدش درقطعه ی شهدای بهشت زهرای چهاربیشه ی مسجدسلیمان با صدا رسا و فریادوارش كه به دورترها هم می رسید  گاگریوه می خواند كه مو بر تن من و شاید دیگرمردم راست می كرد.متأسفانه این دفعه كه رفتم صدایش را نشنیدم .خدا كند تندرست باشد.

            سال گذشته كه از تونل دلا گذشتم تا به اصفهان بیایم در جاجا ی این مسیر به ویژه در منطقه ی بازفت در اطراف جاده می دیدم مافه هایی را كه با پرچم و چیزهای دیگر زینت داده اند ساخته اند و چقدر زیاد بودند .كاربرد سیمان و سنگ های خوش تراش نشان از نویی آن ها  می داد.

            در سرزمین فعلی پدری ما – چرا فعلی؟ چون كه اصل ما از سوسن ایذه است و تا نسل من ، سه نسل است كه به مسجدسلیمان كوچ كرده ایم- تا آن جایی می دانم و پرسیده ام سه  مافه وجود دارد:

 یكی مافه ی شادروان  صفر فرزند علی مراد كه در میانه ی روستای علی آباد كنونی یا همان بنه وار دره گوروی خودمان است كه روبه روی خانه اش كه بعد مالكش برادرش حسن قلی و فرزندان او شدند ساخته شده است و شب و روز مقابل دیدگان اهالی بوده است وهم اكنون سنگ های سركرsar-e-kor و گود یه هیشه gawδ-ya- hēša نظاره گر آنند و چشمه زهلهčašma-zahle هم آبی بدان نمی رساند

ادامه دارد

ظهراب مددی   |      |   نظرات | دوشنبه 15 آذر 1389


Facebook Twitter balatarin cloob viwio Donbaleh Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious